از آن بهار تا این بهار آموخته ام که ...
بیشتر عشق بورزم و تنفر و بدی ها رو از خود دور کنم؛
یاد گرفتم انسان در زندگی میتواند دوباره متولد شود و بهاری زیبا تر خلق کند؛
یاد گرفتم با چشمانی باز تر به زیبایی ها اطرافم توجه کنم از اواز پرندگان از نوازش گلها و غذا دادن به حیوانات لذت ببرم؛
یاد گرفتم شاد باشم لبخند بزنم چرا که وقتی به زندگی لبخند میزنم وقتی که به گل لبخند میزنم انعکاس و بازتاب خنده ام را در زندگی و گل میبینم؛
یاد گرفتم سختی درد هایی را که تحمل کردم  پیش زمینه ای برای آگاهی بیشتر بوده است و با درد ها طعم شیرین زندگی کردن  و عشق ورزیدن را درک کرده ام؛
اگرچه برای ابراز دوست داشتن به یک دوست ، گلی را چیده ام اما از ان دوست آموختم که گل را نباید چید بلکه باید نوازش کرد حتی اگر خود کاشته باشی زیرا هیچ کس مالک گلی نیست چه بسا که نگهبان گلی است که کاشته است ...      

           ( نخلستان ترسا ، روستای دولاب ، قشم ، هرمزگان ، ایران )